باران

نیمه شب است

و من دوباره تنهای تنها

در این سکوت شب منتظر ...

تو نیستی

اما صدایت هست

در میان این سکوت سنگین

و دستت حلقه بر پنجره ای که خاک می خورد...

هر بار که صدایم می زنی

پنجره را باز می کنم

باد می پیچد میان اتاق

صورتم را به باران می سپارم

و اشک

نامه های خیس مرا

به چشم های تو می رساند...

تو همیشه فاصله را

با لهجه باران می گریی و من

غربتم را

با زبان بی دلی

            که سخت دلتنگ است...


برچسب ها: آرمین ایمانی دریای عشق محبت دوستی انتظار عشق پاک, گریستن تنهایی آسمان خدا ستاره باران اندوه چشمانم, آسمان عشق فاصله ها غم و غصه درد عشق دختر زیبا لیلی, غمگین ترین اشعار و داستان هابی عاشقانه عشق عشق پاک
مسافر دوره گرد

رفتی و من

تنهای تنها در این شب های غربت

                فقط می گریم.

سال هاست که از پشت پنجره ای کهنه

به مسیر آمدنت می نگرم

سال هاست که دیگر اشکی از چشمانم نمی آید

گویی آنها به دریاچه ای خشک تبدیل شده اند.

فاصله بین من و تو را

تنها نفس ها آفریدند

دست هایی که به امید دیدار فردا

                                    از هم دور شدند

این راز تمام کوچه های خلوتی است

که انتهای بن بست خود را

با قدم های عاشقان

                      پرواز می کنند...

پس از تو من

مسافر دوره گردی شده ام

مانند پری در باد

که اندوه قاصدک ها را به دوش می کشم

وقتی بر شانه های باد بوسه می زنند

دوره گردی مانده در راه فردا

که سهم خوشبختی اش را

با انتظار آمدنت

شهر به شهر

کوچه به کوچه

                 می گرید...

                 و تو خیال می کنی هنوز باران می بارد...

 



برچسب ها: عشق غروب سرنوشت غمگین ترین اشعار عاشقانه درد عشق, آرمین ایمانی دریای عشق محبت دوستی انتظار عشق پاک, غم و اندوه دریای عشق تنهایی و دوستی عشق و محبت غم, حکایت ها و داستان های عاشقانه خاطرات عشق غریب عزیز
اندوه جدایی

آسمان بی تو سیاه است

ابرها بی تو می گریند

تا به کدامین سحر

از پشت پنجره های باران زده

چشم به کوچه های غربت

که گویی هرگز انتهایی ندارند خیره شوم...

                            چشم هایم دیگر رنگ و رویی ندارند

کوچه های بی انتهای غربت

از انبوه اشک هایم

به دریاچه ی آرزوهای گم شده تبدیل شده اند

دریاچه ای که پر از آرزوهای غرق شده است...

                      تا به کدامین سحر

با اشک چشمانم

که پر از اندوه جدایی است

دریاچه های غربت را سیراب کنم...

                      بریده ام از غم سال ها انتظار

بریده ام از آوردن خاطراتت

فقط با چشمانی بسته و اشک آلود...

دیگر ستاره هایم در آسمان آرزوهایم

برایم چشمک نمی زنند

گویی آنها نیز از پس سال ها انتظار

به خوابی ابدی فرو رفته اند...

                      دیگر بس است...بیا ستاره شب های من...

دست هایت را به من بسپار...

                                          

                                  غروب سرنوشت


برچسب ها: عشق شکست خورده عشق پر زده غمگین دوست داشتن, دوستی غم حسرت دیدار مجنون و لیلی دنیای عاشقی عشق ب, گریستن تنهایی آسمان خدا ستاره باران اندوه چشمانم, عشق شکست خورده عشق پر زده غمگین دوست داشتن دریاعشق
فال مرگ

دارم به مرگ می رسم

از  خستگی ها

در این اتاق کوچک

که قبرستان رویاهای من است !

و فال می گیرم فردا را

با غزل هایی که در سوگ آرزوهایم

 بغض شدند   

              و به پای اشک هایم سپید ...

فال می گیرم فردا را

که رنگ امروز

               رنگ چشم های من است

خواب می بینم  پروانه هایی را

که تابوت سنگینی از قاصدک ها را

                                 بر دوش می کشند ...

در هیاهوی باد و باران

پیراهنی سپید می رقصد

زنی گیسوانش را آتش می زند

                         می گرید و گم می شود ...

فال می گیرم فردا را

در سوگ رویاهایم

و معلق می شوم در این زندگی

شبیه بادبادکی 

             که باد از دست کودکی ربوده باشد ...

 

 

نوروز خجسته باد.سیزده خوبی داشته باشید.


برچسب ها:
باران پاییزی

همه چیز رو به راه است !نگران من نباش ...تنها ،گاهی بغضی می آید.
خاطره ای روی گونه هایم می لغزد چین و چروک های چهره ام را می نوازد و می افتد به دامن دلتنگی هایم !و دلم مثل ماهی بیقرار تشنه ای با اشک ها جان می گیرد ...
نگران من نباش ...همه چیز رو به راهست !گیسوانم بوی زمستان می دهد و دست هایم مثل شاخه های درختان سرمازده خشک و بی حاصل شده اند ...
چشم هایم مثل دو تخته سنگ که هر لحظه بیم سقوطشان باشد بر صورت استخوانی ام سنگینی می کنند ...ترک خورده ...در آستانه ی ریختنم !
نگران من نباش ...همه چیز رو به راه هست !آنقدر ها هم تنها نیستم !قاصدک ها هنوز گاه و بیگاه خودشان را به پنجره ام می کوبند ...و گنجشک ها به هوای دانه ای سری به خانه ام می زنند ...پیر شده ام ...به اندازه ی هزار سال درد ...خستگی ...

اما نگران من نباش ...قول می دهم زودتر از آخرین باران پاییزی خیال رفتن به سرم نزند ...یا تو زودتر خواهی آمد یا باران ...


برچسب ها: عشق شکست خورده عشق پر زده غمگین دوست داشتن, آرمین ایمانی عشق آرمین سکوت مرگ اندیشه دوستی غروب, عشق پاک عشق ویکیپدیا عشق منفور سکوت شیشه ای, عشق غمگین ترین اشعار عاشقانهغروب سرنوشت
باران عشق

باران که می‌بارد، میل در آغوش کشیدنت و بوسیدنت افزون می‌شود و شعله‌های سرکش این میل جانم را می‌سوزاند. زیر باران می‌روم و خیره به آسمان آرزو می‌کنم: ای کاش کنارم بودی دلارام من

زیر این باران دوشادوش هم و دست در دست هم... عاشقتر از همیشه، شیداتر و دیوانه‌تر... فارغ از همه بایدها و نبایدهای عالم، فارغ از حس پشیمانی و پریشانی... شاید مست مست، شاید مدهوش و مخمور، شاید...

آری رها... رها از همه بندهای این جسم و این عالم، رها از همه خط قرمزها و تابلوهای ممنوع... رها از هر چه قانون و قاعده و محدوده... تو نیز عاشق‌تر و شیداتر... تو نیز مخمور و مست... اندکی عاشقانه‌تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده‌ام تا بوسه‌ بارانت کند...

 


برچسب ها: عشق غمگین ترین اشعار عاشقانه غروب عشق غروب سرنوشت, عشق غمگین ترین اشعار عاشقانهغروب سرنوشت قصر عشق غم, دریای عشق محبت غمگین ترین شعر و اشعار عشقی و عاشقا, عشق پاک عشق ویکیپدیا عشق منفور سکوت شیشه ای
ستاره بی نشان

آسمان دیگر برای من ستاره ای ندارد.ستاره هایی که گذشته یکی یکی برای من چشمک می زدند.امروز ستاره من نوری ندارد. هر شب در آسمان می گردم تا شاید ستاره ام را ببینم که چشمک بزند اما دریغ... فقط سیاهی نصیب من می شود.تا کی باید را های آسمان هارا در تاریکی شب به دنبال نوری طی کنم.دیگر خسته شده ام خسته ام از دیدن رد پاهایم که آسمان را برای پیدا کردن ستاره ام سپری کرده اند.

شاید باید در جایی دیگر به دنبالش بگردم. کوچه های غربت را یکی یکی گذرانده ام .چه شب هایی که در تاریکی های غربت به دنبال نوری گذرانده ام اما چشمانم در حسرت دیدن ذره ای نور خشک شده اند. از پنجره اتاقم باران را می نگرم که آهسته آهسته رد پاهایم را که به دنبال روزنه نوری بود با خود می شوید و می برد. دیگر نمی توانم ادامه دهم.

آن قدر مسیر آمدنت را رفته و آمده ام که دیگر توانی برایم نمانده. شاید باد برایم خبری داشته باشد. سال هاست که منتظرم اما نشانی از باد نیست. گویی او راهش را گم گرده در این آسمان بی کران.اما من تا آخرین لحظه ها هم در انتظارش خواهم ماند. دیگر دیر شده است باید راه دیگری را برگزینم که از این تاریکی های غربت بگریزم اما کدامین راه. آیا راهی هم برایم باقی مانده است. نمی دانم...

اما این را خوب می دانم که باید به دنبال ستاره ای گشت که فقط برای خودم چشمک یزند. ستاره هایی که پرنور هستند برای همه چشمک می زنند. اما من ستاره ای را می خواهم که چشمکش فقط برای من باشد... آیا این ستاره را خواهم یافت یا در انتظارش باید سال های سال در انتظار بمانم...ستاره ای که من هم برایش تک ستاره باشم...


برچسب ها: عشق غمگین ترین اشعار عاشقانهغروب سرنوشت قصر عشق غم, عشق شکست خورده عشق پر زده غمگین دوست داشتن دریاعشق, آرمین ایمانی عشق آرمین سکوت مرگ اندیشه دوستی غروب
غربت عشق

چشمانم دیگر رنگ و رویی ندارند. چشمانی که از پس سال ها انتظار رنگی جز تاریکی تنهایی را نمی بینند.چشمانم را بسته ام چشمانی که جز تاریکی غروب عشق چیزی را نمی بینند.تا کی چشمانم را به امید دیدن تو باز بگذارم.

شب های تنهایی ام را به امید لحظه ای با تو بودن سپری می کنم. تا کی این بغض شیشه ای را در گلویم حبس کنم.شاید دیگر فرصتیبرای انتظار نمانده.سکوت عشق مرا می خواند.دستانم را به او می سپارم تا شاید دست هایت را در تاریکی عشق به من بسپارد.

دریای عشق روزی از سرازیرشدن اشک های تنهایی من سیراب می شد اما اکنون اشکی برای من نمانده که در راه عشق سرازیر شود.هر شب از پشت پنجره اتاقم به کوچه ای می نگرم که سال هاست چشم انتظار عبور رهگذری از دیار غربت است.
دفتر خاطراتم دیگر برگ هایی برای نوشتن روزهای انتظارم ندارند.شاید دیگر نوبت من رسیده است که درآتش عشق مانند پروانه ای که به دور شمع پر پر می زند بسوزم.نفسی برایم باقی نمانده که کوچه های غربت را یکی یکی گذرانده و به تو برسم.

باید به دنبال راه دیگری بود راهی که ممکن است هیچ وقت به پایان آن نرسم.
سرگذشتم را به یاد آور عشق با من چه کردی که اکنون نایی برای ماندن ندارم.
من از دوراهی تنهایی و تو تنهایی را بر می گزینم و از این مسیر به تو می رسم.چه کوچه های غریبی است که در تنهایی سکوت می گذرانم.اما نوری سیاه مرا به گذراندن کوچه های تنهایی امیدوار می کند.

آیا خواهم توانست این کوچه های غریب را سپری کنم. نمی دانم... شاید نتوانم...


برچسب ها: عشق غمگین ترین اشعار عاشقانه غروب عشق غروب سرنوشت, فال عشق غروب سرنوشت غربت عشق عشق پاک غم عشق محبت, عشق پاک عشق دوستی دوست داشتن غمناک ترین عشق محبت و, آرمین ایمانی عشق آرمین غربت تنهایی و عشق سکوت عشق
برهوت عشق

 کسی دارد خودش را به پنجره می کوبد ...کسی صدایم می زند ...خودم را به پنجره می رسانم ... می گشایمش ...باد خودش را در آغوشم می افکند و چشمانم را پریشان می کند ...می گذارم صورت خیسم را نوازش کند ...باران می گیرد و آه ...که دلتنگی همیشه دامن من را! دستم را به سوی آسمان دراز می کنم و قطره های باران را در آغوش می کشم مثل چشم انتظاری که مسافر هزار ساله اش را ! 

باران می بارد ...و من دوباره اشک هایم را به گردن آسمان می اندازم .نمی دانم روزی دست های من نیز مثل دست های عشق سبز خواهند شد ؟ در میان همهمه های باد و باران ...یک نفر صدایم می کند ...چشمی نیست ...رهگذری نیست ...و حتی رد پایی به چشم هم نمی آید ...خوب می دانم که روزی از این همه دلتنگی دیوانه خواهم شد ...و آن صدای مبهم ناشناس تا همیشه خود را به من نشان نخواهد داد ...خوب می دانم که سهم من زندگی تنها صدایی و گذری است ...

پنجره ها تکان می خورند ...کسی دارد خودش را به شیشه می کوبد و اشک هایش برگونه های سرد و خشک پنجره جاری می شود ...سراسیمه می دوم ...پنجره را می گشایم ... کسی نیست ...چشم هایم را می بندم ...اشک و باران دوباره تنهایی ام را پر می کنند ...
قرار نیست تاب بیاورم این نامربوطِ ممکن زندگی را که دیگر از شیرین های کنار و کرانش دلم به هم می خورد در این اوقات تنها به این دلخوشم که راه می روم و راه می روم و راه که پیاده گز می کنم مسیر دشوار و پر سنگلاخ بودنِ ناروشن را و نابود می کنم...


برچسب ها: عشق آسمان اشک های عشق آغوش عشق پریشان غروب سرنوشت, غمگین ترین اشعار عاشقانه بغض عشق سکوت مرگ غروب, مرگ عشق دوستی و عاشقی بی وفایی غم و اندوه عشق دل, غمکده عشق پرواز عشق آرمین ایمانی عشق پاک عشق اول
اندوه چشمانم

می گریم تمام بی کسی ام را که از آسمان خدا هم بی انتهاتر است.روی گونه های شب زده ام ستاره باران می شود با اشک هایی که در اندوه چشمانم متولد می شوند.              من پسر هزار بغض فرو خورده ام با آرزوهایی که یک به یک در کشاکش تقدیر جان می دهند. من داغدار این دل از کف داده ام که بر شانه های تنهایی ام به گور رفت.                   من عشقی در این سوزگار پر حادثه ام که اشک هایم این خاطرات کهنه و بی رنگ و رو را هر شب سر بر شانه هایم می گذارند و می خوابند مسحور لالایی یک پسر تنها وقتی از عشق می خواند از عشق می گوید از عشق می گرید...تا کی سپیده سر زند...


برچسب ها: غمگین ترین اشعار عاشقانه عشق عشق پاک عشق خالص عشق, آرمین ایمانی آرمین عزیز عشق پاک آرمین ایمانی عشق, گریستن تنهایی آسمان خدا ستاره باران اندوه چشمانم, بغض عشق کشاکش تقدیر خاطرات عشق آرزوی عشق انتظار
مرگ تنهایی

شجاع شده ام این روزها .آن قدر که در رویاهایم بارها ،از بالاترین ارتفاع تخیل خودم را پرت کرده ام و بالای جنازه ی نیمه جانم مرثیه ها خوانده ام !
شوکرانی سر کشیده ام تا تکه تکه دلم را جان داده ام ...
طنابی ساخته ام سخت انداخته ام دور گلویم تا بغضش را خفه کنم و در شمار نفس هایی بریده بریده مرده ام !در رویایی تلخ با هر ضربان تپش سرم را به دیوار زده ام ...گریسته ام خون گریسته ام ...
این روزها حتی پیرهن سفید تنهایی هایم را بخشیده ام و به جایش کفنی سپید دوخته ام با بویی از کافور ...من ،بارها خودم را روی شانه های خسته ام حمل کرده ام .
برای این مرده ی غریب گریسته ام و در جایی دور خاکی دور بیابانی دور خود را دفن کرده ام ! این روزها سیاه پوش تنهایی خویشم ...


برچسب ها: انتظار شجاع مرگ غصه عشق تنهایی شوکران جنازه عشق, وجود داشتن گریستن کفنی سپید عشق شکست خورده کافور, شانه های شکست خورده مرده غریب دفن عشق خاک و بیابان, غریب سیاه پوش تنهایی غم و غصه غمگین ترین شعر عشقی
سال های نبودنت

سال هاست که رفته ای ...

دقیقه های نبودنت را می گویم

پیر شده ام پا به پای پنجره هایی

که پشت تمام آن ها

                    تو ایستاده ای  ...

و من بارها به خیال دست های تو

برای هر شاخه  درختی

که در نوازش باد تکان می خورد

دست تکان داده ام و

برای هر قاصدکی که بر شانه ام می نشیند

بوسه ای فرستاده ام ...

باز نخواهی گشت می دانم

اما ...دیوانه ام نکن !

پس بگیر ...

تصویرت را از پنجره ها

نامت را از شیشه های مه گرفته ی تنفسِ من

خاطراتت را از تمام نیمکت های باران خورده

و عشق را از من !

 

باران که می بارد

یادی از چشم های خیس من کن ...

که بی چتر و تکیه گاه

              به یاد زخمی سخت ...

              مثل گنجشکی سرما زده

               گوشه ای تنها ...

                                          بر خود می لرزد ...


برچسب ها: در و دل
بغض عشق

بغضم را فرو می خورم دیگر بس است.باید برای این شانه های شکسته که سال هاست انتظار تو را می کشند  و برای این چشم های سپید که روزگاری پناه هزار غزال وحشی بودند فکری کرد.                                                                                                      سرم سنگینی می کند انگار هزار پروانه در مرز تولدند و روزنه ای نیست.راهی نشانم بده کنارم بنشین نترس.شانه به سری زخمی ام که از هراس بادی شیطنتی بر گیسوان انبوهت افتاده ام.شانه هایم را ببوس رد زخم های روی دستم را جای بال های از کف داده ام را...                                                                                                          کجا به خاک افتاده ام؟ در اولین حادثه عشق بود؟نمی دانم...همین قدر می دانم که تنهایم. درست مثل ماهیانی که هر شب خواب دریا می بینند و گرفتار برکه ای کوچک اند. ماه نه ستاره نه به سوسوی سرابی هم می توان دل خوش بود.                                            حیف دلم سخت گرفته است وگرنه دلم حرف های زیادی برایت دارد و این اشک ها فرصت نمی دهند. باشد برای بعد این بار هم به اینجا که رسیدم بغضم شکست...                                                 


برچسب ها: بغض عشق انتظار چشم های سپید غزال وحشی عشق پروانه, گیسوان عشق حسرت عشق عشق عشق غم گرفتن دل پناه عشق, دریای عشق محبت غمگین ترین شعر و اشعار عشقی و عاشقا, عشق پاک عشق ویکیپدیا عشق منفور سکوت شیشه ای
غربت تنهایی

دیر کرده ای ... نه آسمان نشانه ای از تو می فرستد  نه زمین رد پای تو را  به من می رساند و من مسیر آمدنت آن قدر رفته ام و باز گشته ام که رد پای دلم مثل شقایقی بر جا مانده است.                                                                                                         تا کی این گیسوان را شانه زنم و با نرگس و یاس و مریم بیارایم.تا کی این چین و چروک های چهره را با لبخند سردی بپوشانم؟تا کی این گریه های شبانه می توانند مانند رودی پر آب دریای دلم را سیراب کنند. تا کی باید پرندگان کوچه تنهایی ام یکی یکی  پر بزنند و  در آسمان بی کسی ام به دنبال تو بگردند.                                                                     گل های پیرهنم  پزمرده اند. هوای عاشقانه چشمانم بارانی است.دیر کرده ای و من این اضطراب و اشتیاق رابغض می کنم و دستان خسته ام را به پنجره می آویزم...                    ای دل ببین از پس سالها انتظار به اعتراف آمده ام. دوستت دارم .بیا و فاصله ها را کم کن...


برچسب ها: عشق عشق پاک عشق ویکیپدیا عشق منفور عشق شکست خورده, انتظار تلخ انتظار آرمین ایمانی دوست خوب دوستی دوست, آسمان عشق فاصله ها غم و غصه درد عشق دختر زیبا لیلی
انتظار تلخ

دستم را به دست باد می دهم و شانه به شانه بید مجنون پریشان تو می شوم.               ترانه خوان باد می شوم و تا فصل آمدنت به تماشای برگ ها می نشینم.                         عاشق نشده ای که دریابی با افتادن برگی هم می توان مرد.عاشق نشده ای که بفهمی انتظار چه قدر غم انگیز است.نمی دانم چه قدر خواهم توانست که دوری تو را تحمل کنم.وقتی چشمانم را می بندم تو در اعماق وجودم نمایان می شوی. می خواهم برای همیشه با چشمانی بسته بخوابم تا تو را ببینم امافقط یک لحظه یک لحظه که چشمانم باز می شود تمام این رویاها به پایان می رسد.                                                           وای بر من چه بر دلم خواهد گذشت در این پاییزهایی که در راه است... من که بهارها را هم به شوق دیدنت تا خود سپیده شکفتن تا انتهای کوچه های باران زده ی رو به اقاقی ها با خیال سایه ات دویده ام.                                                                                          دریغ که رنگین کمان پس از بارانی پیدا و ناپیدای من!                                                   غزال این دل  تنها غزل نمی داند. چند غروب را به سپیده سرایم تا تو بیایی و قرار این دل بی قرار شوی...


برچسب ها: عشق عشق ویکیپدیا عشق پاک عشق خالص عشق وفا انتظارغم, غمگین ترین اشعار و داستان هابی عاشقانه عشق عشق پاک, دوستی غم حسرت دیدار مجنون و لیلی دنیای عاشقی عشق, سرگرمی عشق تفریح عشق عشق آرمین آرمین عزیزم آرمین
بوسه مرگ

صدای باد می آید تو رفته ای. پنجره ها را می بندم و در گوشه انزوای تنهایی ام برای کودک بی قرار دلم قصه عشق را می خوانم. بهانه ات را می گیرد به پیراهنی آرامش می کنم پیراهنی که هنوز بوی عشق می دهد.                                                     در کوچه باد می آید و من نگران شاخه های ظریف درختانم نگران رهگذرانی که سرگردانند نگران کودکی که شمع می فروشد  نگران پسر بچه خیابان گردی که باد فال هایش را به یغما می برد نگران مردی که دستان خالی از عشقش نمی گذارد به خانه بازگردد نگران زنی که بی پناهی او را به کوچه های غربت و بی کسی می کشد نگران دخترکی که از تقدیر خود فرار میکند.                                                            باد هیاهویش بلندتر می شود و لالایی من شبیه چیزی به فریاد...                              می ترسم  مرگ نزدیک می شود خودش را به پنجره می زند. باد می خواهد او را به من برساند و من از این وصال می ترسم.کودک تنهای دلم  از ترس به خود می لرزد.لالایی ام  تمام می شود. گویی پایان قصه عشق همین جاست.                                              مرگ گونه های تنهایی ام را خواهد بوسید. نگرانی ها به پایان می رسد.گویی اینجا پایان خط است. یک نفر فردا روی شانه های خسته عشق  راهی دورترین نقطه شهر می شود.دور می شود خاک می شود و فراموش می شود...                                         


برچسب ها: انتظار
مرگ عشق

سرم را روی شانه پنجره می گذارم و گریستن آسمان را می نگرم.چه بی پروا می گریی عشق .دانه های اشک بر روی گونه های شیشه می لغزد و خاطرات به روی گونه های من.پنجره های روبه رو بسته اند.                                                                                این روزها دیگر کسی به دیدار باران نمی آید دیگر کسی عاشق نمی شود.در کوچه های خلوت تنهایی مان نه رهگذری می خواند و نه درویشی و انگار هیچ شاعری در لحظه های تولد عشق نمی گرید.                                                                                            درویش به کوچه های ما بیا صدای تو لیلی و مجنون را بیدار می کند.در این باران بی امان بخوان تا عشق جان بگیرد تا کسی بی قرار یارش شود.بزن به دل کوچه ها و آن قدر حدیث عشق و ذکر یا عشق یا عشق یا عشق سر بده که لیلی با پای برهنه خود را به دیدار مجنون برساند.                                                                                                       بخوان درویش صدایت بوی صبح می دهد. کی سر می زند سپیده ما؟ بخوان تا پنجره های بسته گشوده شود و به کوچه ی بی درخت و بی بهار دوباره برگردد.                                من نذر کرده ام... نذر کرده ام تار تار گیسویش را دانه دانه با اشک بوسه زنم. من نذر کرده ام یا عشق یا عشق یا عشق...                                                         


برچسب ها: عشق پاک
درخت عشق

شانه هایم تیر می کشند بس که بار تنهایی کشیده ام  مثل شاخه های خشکیده درختی زرد انتظار کبوتری را می کشم. دستی  کو تا بار سنگین خستگی ها تنهایی ها و لحظه های سخت بی پناهی ام رابر دارد تا کمر شکسته ام را صاف کنم.                 سروی را دیده ای تا قامتش را خم کرده باشد یا مجنونی که گیسوان آشفته اش نه سبز نه زرد بلکه به سپیدی نشسته باشد.؟ پیچکی را دیده ای که نه رو به آسمان بلکه در گرد خاک و گیاهان زمینی خزیده باشد؟          من آن درخت کهنه حیاط قدیمی ام که خراش و زخم ها تنم را تراشیده است.                    یک نفر قلبی با تیغ می کند یک نفر چاقو را قلم می کند می نویسد خطی از سر دل تنگی.یک نفر گیاه شناس می شود پوسته ام را می کند تا شمار سالیان تنهایی ام را بشمارد. یک نفر شاخه ای را کمان می کند تا آن را در ریشه های تنهایی ام پرتاب کند. یک نفر به گمانم عاشقی خسته می نشیند تکیه می کند ... ترانه و اشکی را... و بعد می رود.من آن درخت  کهنه حیاط قدیمی ام که شاخه هایم تیر می کشد انتظار می کشد. انتظار او را که یک روز بوسه ای بر خشک ترین شاخه ام نثار کرد و رفت...                                                         زخمی سپید نه از تیغ و نه با درد بلکه با شوقی عمیق.                                           من آن درخت کهنه حیاط قدیمی ام که شاخه هایم تیر می کشد و انتظاری تا ابد...                                                        


برچسب ها: انتظار
سکوت شیشه ای

رسم عاشقی این نیست که تک و تنها بسوزی و دیگر نمانی.                                       کاش می دانستیم که زودتر از ما عشق است که برای دوری ما می سوزد و می سازد. کاش می فهمیدیم که قدر بودن قدر عاشقی قدر عشق چیست و چه قدر است.کاش بی راه نمی رفتیم و چون روز اول عاشق می ماندیم.بازی با عشق قشنگ است بازیگری حرفه ای می خواهد.اما قسم که حقیقت عشق وجود هر گونه بازی و بازی سازی را بی نیاز از دروغ و نیرنگ می سازد.                                                                                      نمی دانم  بلد نیستم! من نمی دانم دل سوختن برای چیست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم .برای او برای بودن با او و دور ماندن از او. می سوزم آری اما نه به درد این بازیگر قهار و خوش رنگ زندگی نه به سختی و دل تنگی نمادین این دنیای پوشالی.                   آری می سوزم از درد دور بودن و عاشقی از غم اشک و سردی. می سوزم اما نمی دانم چرا؟ خودی برایم دیگر نمانده است نمی خواهم خودی را که مرا از عشقم دور می سازد نمی خواهم .می سوزانمش آری می سوزانمش هر دل و هرنگاهی را که مرا از عشقم دور سازد و می بوسم می بویم می جویم دلی را دستی را سخنی را نگاهی را هر نسیم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزدیک تر سازد.                                                                                          من بنده عشقم بنده عاشقی .تنهایی محیطی است که یک باره تمام افکار وحشی به ذهنم هجوم می آورند. آن گاه در حالی که در این مرداب عظیم دست و پا می زنم فکر می کنید که چگونه می توانم خود را از این سیل خروشان تنهایی و گردباد وحشی نجات دهم. تنهایی محیطی است که شاید مرا بترساند اما باید راهی برای گریز وجود داشته باشد. راهی نه برای گریز از تنهایی بلکه برای گریز از ترس.                                         بعضی می گویند: "تنهایی بد دردی است" اما این طور نیست. اگر معنای کامل آن را بدانید می توانید از آن استفاده کنید.تنهایی محیط خوبی است اگر ذهن خود را با او تنها بگذارید آن گاه نور عشق را حس خواهید کرد و  عطر او در جانتان پراکنده خواهد شد.      آن وقت می بینید که دیگر خودتان نیستید. چیزی درونتان می شکند خرد می شود و از صدای شکستن آن به خود می آیید. از ته دل فریاد بر می آورید . نه نیازی به فریاد نیست شما می خواهید صدایتان به گوش او برسد اما نیازی به فریاد نیست. حتی اگر زمزمه هم کنید او می شنود و می پذیرد.چرا؟                                                                   به خاطر اشک های پاکتان که قطره قطره روی گونه هایتان می چکد و چون چشمه می جوشدو همچون رود اما بسیار کوچکتر سرازیر می شود. به گواهی دل های با محبتتان که در سینه با شوق می تپد. به گواهی دستانتان  که به سوی او در انتظار دیدنش خسته و افسرده شده اند.او شما را خواهد پذیرفت.                                                        آری خواهد پذیرفت که همیشه در خلوت تنهایی خود مهمان سکوت شیشه یش باشیم.


برچسب ها: تنهایی
غزل غربت

چشم های سفیدم

سلام تقدیر سیاه من است

به سال های انتظار !

و چین و چروک های پیشانی ام

پلی که جوانی ام را

                   به مرگ پیوند می زند !                 

بهانه ای تا بغض کنم

تو به آشتی کنان دلم بیایی

و در جدال قهر و آشتی ها

                                     ترا عاشق تر کنم !

اما ...دیگر پیر شده ام  !

حواله ام نکن به فال حافظ و

                        فنجان سرد قهوه یمان !

نزدیکتر بیا ...

نزدیکتر ...

شانه به شانه

تا گیسوان من

    چتری شود برای هر دویمان  

     تا تو ردیف غزل های غربتم باشی !

دراین فصل سرد

که درد می کشم دلتنگی ام را

پیراهنی بفرست...

                         بپوشان ...

                               تنهایی روح عریان مرا !


برچسب ها: انتظار
کلاف آرزوها

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعر هایش بوی آسمان گرفت. نوبت فرشته رسید:فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.           خدا گفت:دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار خواهد بود. زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک می شود و فرشته ای که مزه عشق را بچشد آسمان برایش تنگ.                                                                               اما دیگر برای هر دوی آن ها دیر شذه بود.                                                         فرشته دست شاعر را گرفت تا راه های آسمان رانشانش دهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه های زمین را به او معرفی کند.شب که آن دو به خانه  رسیدند روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر.                           فرشته به شاعر گفت می خواهم عاشق شوم.شاعر گفت:نه تو فرشته ای و عشق کار تو نیست. فرشته اصرار کرد...                                                                          شاعر گفت: اما پیش از عاشقی باید عصیان کردو اگر این چنین کنی برای همیشه از بهشت اخراج می شوی.آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای؟                        اما فرشته باز هم پا فشاری کرد.آن قدر که شاعر به ناچار نشانی درخت ممنوعه را به او داد.فرشته رفت و از میوه آن درخت خورد.طولی نکشید که پرهایش ریخت و پشیمان شد. اما دیگر خیلی دیر  شده بود.آن گاه  پیش خدا رفت و گفت:خدایا مرا ببخش من به خود ظلم کرده ام عصیان کردم و عاشق شدم؟ آیا اکنون مرا از بهشت برینت بیرون می کنی؟                                                                                                         شما هم این قصه را وارونه فهمیدید!                                                                شما هم نمی دانید تنها آن کس که عصیان کند و عاشق شود  می تواند وارد بهشت شود! آن زمان بود که خداوند نهمین در بهشت را باز کرد فرشته وارد شد و شاعر را دید که آنجا در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط نشسته است.                               فرشته حقیقت ماجرا رابرایش تعریف کرد اما او باور نکرد.                                            آدم ها هیچ کدام این قصه را باور نمی کنند.تنها آن فرشته  است که می داند بهشت واقعی کجاست...

 


برچسب ها: عشق پاک
ستاره شب

زندگی آن قدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی  خود مایه بگذاریم تا قصری با شکوه از مهربانی محبت عشق و دوستی بسازیم و زندگی آن قدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم.                                                                                                                                 تا وقتی سرت را بالا می گیری که آسمان را نگاه کنی شب نگاهت را به جای دیدن ماه به سمت ستاره ها می کشاند  آن هم هزاران هزار ستاره. کدامین ستاره به تو چشمک می زند؟ستاره کم نور یا ستاره ای پر فروغ یا شاید هم تا ابد در انتظار  ستاره ات بمانی؟ دنبال ستاره ای باش که چشمکش تنها برای توست و تنها برای تو نور می تاباند. از چشمک های ممتد و پیاپی ستاره های پر نور و بزرگ بپر هیز آن ستاره به همه می نگرد و همه به آن می نگرند...


برچسب ها: عشق پاک
سفر عشق

عاشقی می خواست به سفر برود.روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست.هی هفته ها را طی می کرد و توی چمدان می گذاشت.هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.                              او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته  چمدانش جا داده بودو سال ها بود که خدا تماشایش می کردو لبخند می زد و چیزی نمی گفت.اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه  می خواهی  بکنی؟                                                                                                     عاشق گفت :خدایا عشق سفری دور و دراز است.من به همه این ماه ها و هفته ها و به همه این سال ها و قرن ها احتیاج دارم زیرا هر قدر که عاشقی کنم باز هم کم است.          خدا گفت:عاشقی سبک است.عاشقی سفر ثانیه است نه درنگ قرن ها و سال ها.بلند شو و  برو و هیچ چیز با خود نبر جز همین ثانیه که من به تو می دهم.                              عاشق گفت: باشد چیزی با خود نمی برم نه قرنی و نه سالی و نه ماهی و نه هفته ای را.                                          اما خدایا! هر عاشقی به کسی محتاج است به کسی  که او را در این سفر دور و دراز همراهی کند به کسی که پا به پایش بیاید به کسی که نامش معشوق است.              خدا گفت: نه کسی و نه چیزی. در سفری که نامش عشق است "تنهایی"توشه توست و "بی کسی"معشوق ت. و و آن گاه خدا چمدان سنگین عاشق را گرفت و راهی اش کرد.  او راه افتاد در حالی که سبک بود و هیچ چیز نداشت جز چند ثانیه که خدا به او داده بود. عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت جز خدا که همیشه با او بود....


برچسب ها: حکایتی چند